#رخصت_پارت_235

نیست …جای خالیش پشت در مشخص بود …

دستامو تو جیبم کردمو به راهم ادامه دادم حتما هنوز نیومده

وارد کلاس شدمو سرجام نشستم ….

زخم زبون و تیکه پروندن های بقیه اهمیتی نداره برام

ایا من زلیخا شدم؟

هر طوری به خای حساب کنی سر خورده و تنهام چه زلیخا باشم چه داش آکل …تنهام بختم عین اونا داغونه ….

یا باید اخرش عین داش اکل از بی کسی بمیرم

یا مثل زلیخا بعد اینکه زندگیم و دنیام به باد رفت روی ارامش رو ببینم …

_ماهور,,,,,,خانم نیازی….

سرمو بالا کردمو استاد بانو رو نگاه کردم

_بله

-حواست کجاس دختر یک ساعته دارم صدات میکنم

_معذرت میخوام بفرمایین ..

عینکش رو روی میز گذاشت و نوک انگشت چشماشو ماساژ داد و گفت پاشو بیا اینجا ….

از جام پاشدمو رفتم سمت میزش ….

از کلاس بیرون رفت وگفت دنبالم بیا

بیرون رفتم پشت در نگاهم کرد غمدار….

-چیشده؟

_چی چی شده؟

_اینکه دیگه ماهور نیستی …این رفتارای جدیدت اگه به خاطر اون یارو دباغیه انتقالی گرفت رفت …

با چشمای گشاد شده گفتم چی؟؟؟

-رفت….رفت ..خدارو شکر که رفت …این بی اعصاب بازیاش تو رو به اینروز انداخت…

میخواستم بگم وداد بزنم نه….

این بی اعصاب بازیاش نبود…

دلم خاطر خوا شده بود…

ولی نشد بغض کردم و…. بغض کردمو راه نفسم بسته شد ….

کنار دیوار تکیع دادموسر خوردم و نشستم زمین

_برو یه ابی ب دست و صورتت بزن و با خیال راحت بیا سر کلاس بنشین

کدوم خیال راحت مشتی …

این خیال من تا عمر داره زاییده ی ناراحتیه ..

romangram.com | @romangram_com