#رخصت_پارت_233

زیر گوشم زمزمه کرد …

چیشده خواهر کوچولوی من …

چیشده عشق داداش…

چیشده که چشمات غم داره …

چیشده که گریه میکنی ….

نبینم دل گرفتتو…

کسی چیزی بهت گفته ….

طوری شده …

تو اغوشش هق زدم

سرمو ب*و*سید و کمک کرد از جا بلند شدم

و بردم تو اتاق …

نشستم روی تخت و یکم خودمو جمع و جور کردم اشکامو پاک کردم و برای اینکه مهران گیر زیاد نده

گفتم ازاین ورا

لبخند تلخی زد وگفت اومدم اشتی کنیم

ابروهام بالارفت و گفتم خوبه …

_پس چی خوب ترم میشه …

حالا بانوی من افتخار میدین یه شام برادر خواهری بزنیم تو رگ ؟

_به چه مناسبت …

_صلح و دوستی خواهرم

شالمو از سرم دراوردمو گفتم لازم نکرده ولخرجی کنی

_دستم یه جا بند شده …حقوقش خوبه

لبخندی زدمو گفتم به سلامتی ..ستاره چطوره؟

_خوبه …پاشو حاظر شو دیگه .میخوایم بریم فرحزاد ابگوشت بزنیم…

شاید قدیم تر اسم ابگوشت دیوونم میکرد…اما الان….

اخماشو تو هم کشیدو گفت عه پاشو دیگه …

و پاشدم ….

پاشدم ولی چیزی عوض نشد …..

از دردم کم نشد …

از غصه هام کم نشد …

گذشت و گذشت و بازم با بی محلی هاش گذشت ….

romangram.com | @romangram_com