#رخصت_پارت_229

کلافم از فرار کردناش دیوونه بازیاش

چادر میپوشم اهمیت نمیده نمیپوشم اهمیت نمیده

از لجش چیتان پیتان میکنم اهمیت نمیده و فقط بلده فلنگو ببنده

تازگی ها ازعمد عین سارا اینا تیپ میزنم ….

دلم گرفته از تموم کاراش

از تموم دنیا ….

وسایلمو ریختم تو کولم

کی فکرشو میکرد یه روزی ماتیک بزنم

یا موهامو عین یال اسب عرب بیرون بریزم دیوونه ام و باعثش فقط اونه ….

یکمی از موهامو دادم تو ….

کولمو رو دوشم انداختم و راه افتادم سمت دانشگاه

امروز روز اخریه که این کارارو میکنم به درک که منو نمیخواد از فردا میشم خود قدیممو حالشو میگیرم ….

قدمای اروم و پیوسته بر میدارم

خیلی وقته دیگه حتی خواب نمیمونم

پشت در کلاس رسیدم ….

شرمنده از این تیپ و مدل جدیدم موهامو هل دادم تو در کلاسو باز کردمو وارد شدم ….

مهناز:ماهور وایسا میرسونمت

-لازم نکرده خودم پا دارم میرم

جلو تر اومد دستمو گرفت و گفت دیوونه ای ها

بدون اینکه حرفی بزنم اروم اروم قدم برداشتم

و تو محوطه دیدمش قدمامو تند تر کردم و بهش رسیدم

مرگ یه بار شیون یه بار

باس هرچی تو دلمه بگم ….

صدا زدم

_اقای برادر ….

برگشت و بااخم نگام کرد نگاشو روصورتم چرخوندو با غیظ گفت بع من نگو برادر ,….

لبخند تمسخر امیزی زدمو گفتم چرا برادر ….

با حرص دندوناشو روی هم فشار داد و گفت ترجیح میدم با کسایی که ظاهر درستی ندارن هم کلام نشم و یه پوزخند زد که تاعمق وجودمو اتیش کشید ….

و حرفاش پتک شد تو سرم

چند قدم دور شد

romangram.com | @romangram_com