#رخصت_پارت_230


به جهنم سیاه که خاطرشو میخوام م*ر*ت*ی*ک*ه هرچی بلده بارم کنه…..

و منم لا ل شم نخیر اینجوریام نیست…

بچه ها دورمون جمع شده بودن و اونی که غرورش آش و لاش شده بود این وسط من بودم ….

_شما حرف از دین و درستی میزنی؟

ثابت موندو حرکتی نکرد شاید باخودش فک میکرد اونقدری گاگول هستم که جوابشو ندم صدام لرزید …بازم سر منشاء یه بغض کوفتی

_شما حرف از درستی نزن ….شمایی که قیمت ادکلنت پول خون بابای منه ….

شمایی که مارک و برند ساعتات از درامد چند سال من بیشتره….

ولی نه ؟!

دینت به ادمای ریا کاری مثل تو نیاز داره ….!

ظاهر من خرابع؟

چادرمو از کولم دراوردم کولم همونجا نقش زمین شد ….

چادر و سر کردم و با قطره اشکایی که اروم اروم رسوام میکرد گفتم این ظاهر خراب من …شما بگو ذات خرابتو با چی درست میکنی

برگشت و تو چشمام نگاه کرد …منم نگاه کردم …بع درک که برق نگاش از پادرم می اورد ….

نمیدونم تو چشاش چی بود …انگشتمو اوردم بالاوگفتم اجازه اقا معلم راستی و درستیتون ارزونی خودتون و هم صنفاتون که برق انگشتر عقیقتون ازبرق اشک ما بیشتر می ارزه چادرمو روی زمین رها کردمو….

رها کردمو رفتم ….

غرورم به درک …

اونی که این وسط لت و پارشد دلم بود ….

رفتمو رفتم …

کجا؟نمیدونم ….

فقط با قدمای تند میرفتمو لعنت میکردم دل بی صاحابی رو که شده بود اتیش بیار معرکه ….

گریه میکردم…

قدمام یه لحظه از تک و تا نمی افتاد …

این کی بود که من اینجوری زمین خوردش شدم …

خدا ….

بد جایی دلم گیر افتاد …پیش بد کسی موند…

هوا تاریک شده بود ….بسه چرخیدن تو خیابونا….

راه خونه رو درپیش گرفتمو عین جنازه تا به خودم بیام پشت در بودم …

لعنت بهت ….

غریبه ….که چقد بوی خاطراتمو میدی …


romangram.com | @romangram_com