#رخصت_پارت_225

بهش بگم چقد خوبه که صداتو میشنوم

چقد خوبخ میم مالکیت میزاری رو اسمم ولی نشد ….و گریه کردم …

دو باره لب زد …

_گریه نکن …

مگه خری دختر میگه گریه نکن ،

نکن دیگه

اشکامو با استینم پاک کردم …و لبخند زدم اونم لبخند بی جونی زد …

چقدر قشنگ بود …چقدر دنیا قشنگ شد ..قدر زیبا بود …

حالش خوب شده نخواستم بفهمه که بالای سرش بودم و نزاشتم کسی بهش بگه ….

گذشته بازم دو هفته ….

دوهفته که یه طرف دلم شاده و یه طرف غم دار ..

شادم چون هست و سالمه

غم دارم چون هست و ندیدمش …

شاید امروز بیاد …

پتو رو از روم کنار دادم …و حاظر شدم …

و اینبار این هفت خان رستم از هرچیز دیگه ای قشنگ تر بود….

هیجان داشتم برای دوباره دیدنش….

نفهمیدم چجوری و چطوری رسیدم …

تو سالن بودم جلوی در تکیه داده بود …سمتش رفتم سرشو بالا کرد لبخند زدمو قدمامو تند تر کردم …

من و دید ….رفت تو اتاق و صدای بسته شدن در خنجر شد رو قلبم ….

چرا ….مگه ندید نگاه مشتاقمو ….نگاهی که چک و بال میزد واسه دیدنش…..

ناخنمو تو مشتم فشار دادم و زیر لب گفتم لعنتی……

و عین برج زهرمار جسم درموندمو رسوندم به کلاس ….

نفهمیدم چجوری و چطور گذشت ….

رسما دیوونه شدمو خلاص …

این نبود جوابی که دنبالش بودم

این نبود جواب دل سگ مصبم ….

چرا رفت …چرا …چرا …

سرمو بین دو دستم گرفتمو نگامو روی میز انداختم و فکر کردم …

نمیدونم چیشد که اینجوری شد ….

romangram.com | @romangram_com