#رخصت_پارت_224
_سلام ماهور جان کجای دخترم
_سلام مهوش خانم تو راهم الانا دیگه میرسم شما برین …
_نه دیگه نمیرم تو هم زود خودتو برسون ….
_چیزی شده ..؟
_نه مادر چقد سوال میپرسی فقط جلدی بیا …
قدمامو تند تر کردم سوز بدی تو صورتم میخورد اولای زم*س*تون بود دیگه ….
بلخره رسیدم بیمارستان و به زور و دلهره رسیدم پشت اون شیشه
که دنیا و روزگارم پشتش بود …
نزدیک شدم همه به کاپیتان نگاه میکردند …
لای پلکش باز بود ….
خدایا ..راسته؟
رفتم تو هپروت چار تا چک میخواستم که حالیم بشه بیدارم یا خوابم ….
تکون دادن مهوش خانم منو به خودم اورد …
دستمو کشید و جلو برد
ببین به هوش اومده …
جواب داد بلخره بعد یه هفته پشت این شیشه هق زدن خدا جواب داد …کاپیتان چشماشو بازکرد …لبخند به لبم اومد و پشت بندش هق زدم …
منو تو ب*غ*ل گرفت و گفت گریه نکن …دخترکم حالش خوبه …ببین به هوش اومده خدا جوابمونو داده …نگاش کن ….
دستشو پشت کمرم کشید وگفت گریه نکن مادر تموم شد….
و هق زدم بهش میگن اشک شوق دیگه …نه؟
__________در اتاق و باز کردم نفس عمیقی کشیدم
این اولین بار بعد به هوش اومدنش پا به اتاقش میزارمو من اولین نفرم ….
باقدمای لرزون به سمتش رفتم بغ ض داشت دیوونم میکرد …
روش اون طرف بود
با صدای ضعیفی گفتم کاپیتان؟
به سختی سرشو چرخوند …با دیدن من اشک تو چشماش حلقه زد ….
و به سختی لب زد
نفهمیدم …
گوشمو چسبوندم به دهنش که ببینم چی میگه و دوباره لب زد …ماهورم…
میخواستم تموم جونم های عالمو بگم
romangram.com | @romangram_com