#رخصت_پارت_223
نمیخامش ….
فقط سلامت باشه …بدونم که خوشحاله…
و بلخره رسیدم
و پرواز کردم سمت پذیرش بیمارستان …
و اسمو گفتمو شماره ی اتاقو گرفتم پله هارو بالارفتم …حاجی …سارینا سایه …
یه زن و مرد …پشت شیشه وایساده بودن قدمای اروم لرزون برداشتم
پشت شیشه رسیدم …
دستمو رو شیشه گذاشتم و با قطره اشکی که از گونم قل خورد گفتم چیکار کردی با خودت کاپیتان …؟
دستی روی شونم نشست …
تو چشمای سارینا نگاه کردم معلوم بود حسابی گریه کرد
زیر لب سلام کردمو بعد به بقیه سلام دادم بی حال و جون تر ازاونی بودن که بخان احوالپرسی کنن سارینا کشیدم تو ب*غ*لش و زیر گوشم گفت …دیشب بهت سخت گذشت نه؟
نتونستم …گریه امونم نداد که بگم مردم …
با گریه گفتم حالش خوبه؟
_خوب میشه ….تو باشی خوب میشه ..
گریه کردم
به درک که اشکمو میبین
به درک که شکستنمو میبینن…
از من پوچ بی هدف چیزی واسه قیف و قپی اومدن مونده ….
_میشه برم داخل …
_نه گلم …گفتن نمیشه مامانم نذاشتن که بره
صدای جیغ زن به صدا دراومد
خدا دیدی عروسی بچم عزاشد ..
و به سختی میشد فهمید زن به اون جوونی مادر این سه تا بچه باشه
دومرتبه پشت شیشه وایسادم نگاهش کردمو بی صدا اشک ریختم
د یالا پاشو واسا یابو سوار قصه ی من …..
پاشو نبینم دردتو ….درد و بلات تو جونم ….
یک هفته اس که خوراکم شده گریه و خون ابع ….بنده دلمو اشکای م*س*تمر پاره کرده
دیگه مهم نیست اگه عالم وادم بدونن خاطرشو میخوام …
صدای زنگ گوشیم بلند شد ..
_الو …
romangram.com | @romangram_com