#رخصت_پارت_221

پوووف عجب عروسی بود …

عروسی قشنگی بود؟

خوش گذشت داد؟

منکه اینجا ذره ذره مردم…بهم خوش نگذشت …

__________

از جام بلند شدم نخوابیدم که بخام بیدار شم دست و صورتمو شستمو حاظر شدم کفشامو پوشیدم که صدای مامان اومد

_کجا دختر ؟صبحونه نخوردی

_نمیخورم

_راستی ماهور عروسیشون …

_به درک هرچی که بود

درو بستم و راهی دانشگاه شدم باید جمع کنم بساط دلمو

نباس که زمین خوردنمو ببینن اولین کاری که میکنم میرم جلو ومیگم مبارکت باشه …

هفت خان رستم رد شده بود و داشتم محوطه رو طی میکردم …

بچه ها یه گوشع جمع بودن و هر و کر میکردن

خوشحالن هیچکی از دل من که خبر نداره

بی تفاوت میخواستم رد بشم که با صدی لیلا واسادم چرخیدم طرفشون و هیچی نگفتم

لیلا:بیا بشین کارت داریم

من کاری به کسی ندارم

راستی مگه مرده ها کاری هم میتونن داشته باشن …؟

لیلا پاشد اومد دستمو گرفت …

و برد نشوند منو کنارشون …

سلام کردن و من فقط با تکون دادن سر جواب دادم …..

مهناز باخنده گفت احوال ماهور خانوم

یکی نیست بگه د اخه الاغ اینم پرسیدن داره …

از جام میخاستم بلندشم و گفتم میرم کتابخونه

که دستم کشیده شد و نشستم

_د هه چرا ولم نمیکنین برم بمیرم

حدیث با خنده گفت ولش کنین بزارین بمیره فقط یه خبر مهیجو از دست میده

_بخوره تو سرتون

از جام بلندشدم و دوتا قدم نرفته بودم که لیلا گفت همه چی ماسید ….

romangram.com | @romangram_com