#رخصت_پارت_210


عروسی نبود چون به خواسته خودشون میخواستن برن کربلا…..

سارا:اینجایی داریم صدات میکنیم بدو دیر شد

اخرین نگاهمو ازش گرفتمو پشت سر سارا راه افتادم

قند میسابیدمو خدارو شکر میکردم که لیلا خوشحاله که حسین لیاقتش رو داره …..

که همو دوست دارن

روبه روم واساده چقد دلم میخواد سرمو بالا کنم و نگاش کنم ولی نمیشه …دلم طاقت نداره

سفره رو حدیث و سارا بالای سرش گرفتن و مهناز داشت فیلم میگرفت

النکاه و ثنتی….

عروس خانم وکیلم

و سارا بیخ گوشم عین عرزدنای خر کدخدا گفت عروس رفته گل بچینه

عروس خانم وکیلم

و حدیث هم باهمون حالت خر کدخدا گفت عروس رفته گلاب بیاره…..

و عروس خانم وکیلم

بااجازه ی پدرم ….ومرحوم مادرم بله

دلم سوخت واسه مادرنداشتن رفیقم

صدای دست و سوت پیچید و پیچید …

و مجبورشدم نگامو بیارم بالا

و جفت شد نگام تو نگاش

د لعنتی نگام نکن نمیبینی طاقت ندارم

سفره رو جمع کردیمو بالیلا روب*و*سی کردیم

و همه هم حسابی تف مالیش کردن

کادوهارو دادنو

و دف زدنو خوندن

ر*ق*صی درکار نبود اما فکر میکردم الان همش باس صلوات بفرستیم میشد که بگی خیلی جشن باحالی بود اما….

اما رسما واسه من مراسم ختمی بود که مجبور بودم شاد باشم

لعنت به تموم ادمای دروغگو ….

تموم شد بلخره این جشن تموم شد و ازاد شدم

ولی نه هنوز تا دیونه شدنم خیلی مونده …..

تقریبا یه بیست نفری از دوستای حسین و لیلا جمع شدند که خونه ی لیلا اینا جشن باشه …بچه های خودمونو چند نفر دیگه …


romangram.com | @romangram_com