#رخصت_پارت_211
چهارتامون با ماشین مهناز رفتیمو هربار که میدیدمش قلبم از هیجان وامیستاد
جلوی در خونشون توقف کردیم ….
از ماشین پیاده شد …
بغض کردم الان باید در ماشینو برای سوگند باز کنه دیگه ؟
ولی نکرد …چرا
چراغای ماشین با دکمه ی ریموت خاموش روشن شد ….
اما سوگندی در کار نبود …
به ماشینش تکیه داد
و دستاشو قفل هم کرد …
دلم میخواس برم جلو و بگم یابوت کجاس یابو سوار قصه ی من ….
ولی باید بغض میکردم و لال میشدم …
از ماشین پیاده شدیمو و رفتیم سمت خونه ….
پشت سرم وارد شد …ولی نبود ….هیچ نگاهی هیچ محل گذاشتنی نبود …
به غیر از سلام ساده ی سر شب
مهناز دستمو گرفت و زیرلب گفت اروم باش ….مجبوری تحمل کنی بودنشو ..به خودت فشار نیار
بغض بغض بغض
تو چه میدونی وقتی دستاتو میزاری با خیال راحت تو دستای عشقت….
تو چه میفهمی ….هزار بار مردن زنده شدن وقتی عشقت با یکی دیگه اس یعنی چی…
تو اتاق پالتومو دراوردم ولی روسریم هنوز سرم بود
نمیشه که موهاتو بزاری دکور که هرکی از راه رسید دیدت بزنه …
روی صندلی های که گرد چیده بودن وسط سالن نشستیم
چه قدر قشنگ بود که لیلا لباس پوشیده ای داشت و حتی موهاشم مخشص نبود..
چقدر قشنگ بود که حسین براش از غیرت مایه میزاشت
و اهنگ گذاشتن و پسرا دسته جمعی ریختن وسط …
این میون حسین هی عرق پیشونیشو پاک میکرد و بیشتر سرشو تو یقش فرو میبرد ….
اهنگ اول تموم شد و نشستن
حالا نوبت من بود….
ساز مطرب گریم ….کوک نبود ولی کوکش میکردم
قابلمه ای دستم گرفتم و نشستم و همه ساکت شدند
من:آماده اید بچه ها
romangram.com | @romangram_com