#رخصت_پارت_209

حدیث:من که میگم فرشون کن بیشتر به لباسش میاد

سارا:راس میگه …

و نگامو دوختم به لیلا که بی حرکت روی صندلی نشسته بودو خاله ی مهناز داشت موهاشو درست میکرد و زیرلب گفتم خوشبخت بشی ابجی

مهناز:سارا نگو که اون نامزد چفت و چولت هم امشب میاری

و زدن زیر خنده

این نامزد چفت و چول می ارزید به تموم دروغگوهای دنیا …اونایی ک امروز عاشق میشن و فردا فارغ ….

اونایی که به دروغ میگن دوستت دارم و میرن سراغ یکی دیگه……

سارا:بیشعورها به عباس چیکار دارین بعدم اون ازسمت داماد دعوته به شماها چه

حدیث زیرلب گفت عباس عباسی و پقی زد زیر خنده

سارا چشماشو ریز کرد وگفت الاغ

حدیث چشمکی زد و بعد به ساعت مچیش نگاه کرد وگفت بپوشین دیر شد

لیلا:نگران نباشین بچه ها سرشب خونه ی حسین ایناست …راستی اونجا اینارو نپوشینا

حدیث:پس خریدیم سر قبر خانم جونمون بپوشیم؟

مهناز:نه خنگه …سرشب خونه ایناست بابای لیلا واسه جوونا خونه خودش جشن گرفته اخرشب

حدیث:ای جونم بابای لیلا

لیلا:بیشعور

وخندید

بودن در میونشون یعنی همین قشنگی و سرخوشی …

اخرین بار تو ایینه نگاه خودم کردمو پالتومو روی لباسم پوشیدم

لباس من ازهمه پوشیده تر بودو بایه روسری هیچ مشکلی نداشت

مهناز:اومدی ماهور؟

روسریمو جلوتر کشیدمو گفتم اومدم

و اروم اروم از پله ها پایین رفتم

و سوار ماشین مهناز رفتیم سمت خونه ی لیلا اینا

لیلا هنوز حاظر نشده بودو تااومدنش باید سفره عقد رو میچیدیم

وارد خونه شدیم مهموناشون بودن ….پدر حسین وضع بدی نداشت و خونشون میشد گفت حتی از خونه حاجی اینام قشنگ تر و بزرگتر بود

دیدمش ….

قلبم به لرزه افتادو خون تو صورتم دویید اون منو نمیدید امامن دیدمش که چطور …خوشتیپ تر شده ….

سوگند کنارشه و دستش رو دور بازوهاش قلاب کرده

بغض کردم ولی بازهم بی خیال شب عقد لیلا رو نباید خراب کنم

romangram.com | @romangram_com