#رخصت_پارت_208
من حیفم میاد پولایی که با زحمت درمیارم بدم پای یه تیکه پارچه وعروسی بعدی بگم خز شده
چهارتایی کنارم وایسادن و مهناز بانیشگون گفت یاانتخاب میکنی یا جدو ابادتو به فوش میکشم
تو صورتش نگام کردمو گفتم میدونی چیه اقا اصلا پول ندارم لباسم نمیخام ولم میکنین؟
_نه
و چرخی تو مغازه زدو گفت خانم اون لباس شیری رنگه رو برام بیارین
نگاهشون کردم
چقد دوستشون داشتم
چقدر که یه تارموشونو به دنیا نمیدم
چقدر رفیقن و ناراحتیم براشون ارزش داره….
لباسو که اورد داد دستم وگفت بگیر نفله بدو عوض کن
بسه دیگه هرچی تلخی کردم
خوشحالیشون رو نمیخواستم خراب کنم
یه چند امشب تا صبح ….
فقط به خاطر شادی لیلا تو جشن عقدش ….
لباسو پوشیدمو درو بازکردمو نگام کردن
حدیث:جوووون بخورمت
لبخند زدمو گفتم زهرمار نکبت برین لباسامو عوض کنم
چقد دلم تنگ خودم بودم بغضمو اروم خوردمو لباسای خودمو پوشیدمو بیرون رفتم
_به ابروهای من دست زدی نزدیا …میزنم شتکت میکنم
دستشونو روی شونم گذاشتن و گفتن بتمرگ ببینم
_بابا به ابروهای من چیکار دارین خوبه دیگه
مهناز :اره خیلی خوبه فقط شده عین پاچه بز باید تیغ موکت بری برات بیاریم زیاد حرف بزنی چسب میزنم در دهنت ها
لال شدمو نشستم
_بزار چشم اون بی خاصیت در بیاد و بفهمه چه شکری خورده ….
اون بی خاصیت ؟
چه فرقی میکنه ….؟چه اهمیتی داره وقتی دیگه نباس نگاش کنم وقتی دیگه قلبم تو سینم که میکوبه باس بگم د خفه شو الان موقع تپیدن نیست چون اون مال تو نیست……
مهناز:تموم شد چشماتو بازکن
بازکردم چقد فرق کردم …عوض شدم,…..
ممنونی زیرلب گفتم و مهناز از بچه ها پرسید باموهاش چیکار کنیم
romangram.com | @romangram_com