#رخصت_پارت_207

بعد سارا بعد من بعد حدیث و قد بلند تر ازهممون مهناز بود…

وای بااینا اومدن خرید حکم شرکت کردن تو جنگ هسته ای رو داره

تا عضلات ستون فقراتو شقیقتو بهم پیوند ندن ول نمیکنن

_بیاین اینجا

به ترتیب پشت سرش رفتیمو جلوی ویترین وایسادیم

مهناز:انتخاب

_ناموسا اینارو میخواین بپوشین ؟

_حدیث:ن پ پاب*و*سن میخوایم بشوریم

نچی کشیدمو گفتم خاک توسرتون حیف نون ها…

مهناز:ماهور میزنم توسرتا

خندیدمو گفتم تو خیلی غلط میکنی

خندیدم….؟

خنده ؟

خنده …؟

چه جالبه که خندیدم

سارا:من پیدا کردم

لیلا:کوکجاست ببینم

_اوناها اون ابیه…

مهناز:اوممم اره خوشگله بریم پروف

_اه من هیچی نمیخام

لیلاتیز شد توصورتمو گفت ببند دهنتو امروزو بااین اخلاق چیزمرغیت کوفتمون کردی من که میدونم به خاطر چی اینطوری میکنی

میدونست

اینقد تابلو بازی دراوردم

که میدونستن بچه ها …سارینا…

میلاد….

بابامم شک کرده بود به این رفتار جدید

به ماهوری که مطرب گری نمیکنه….ارومه ….

خودمم شک کردم بع زنده بودنم

تقصیر خودم نبود که یهو اومدو دلمو عین بقچه زد زیر ب*غ*لشو رفت

دستم کشیده شد تو مغازه

romangram.com | @romangram_com