#رخصت_پارت_202


چقدر حالم بد بود از اینکه سوگند حتی به احترام حاجی روسری نپوشیده …..

نگاهش کردم سرش پایین بود و با انگشتاش بازی میکرد

چرا امشب اینقدر عوض شده؟

چرا شال سرش کرده؟

چرا شیش جیب نپوشیده ..؟

چرا من اینقدر بدبخت و بی عرضه ام

سرشو که بالا اورد نگاهمو دزدیدم ….

وگذشت و گذشت تااینکه رسید به …..

❤️ماهور❤️

حاجی:اگه اجازه بدین این دوتا جوون برن و صحبت هاشون رو بکنن

پدر سوگند:اختیار دارین حاج مصطفی

و رو به سوگند گفت سوگند بابا اقا سورنا رو راهنمایی کن اتاقت…

سوگند با کرشمه از جاش بلند شد و با ترق پوروق صندلاش از پله ها رفت …

بدبخت عقده ای الودگی صوتی بااون گالش هات ایجاد نکنی نمیشه ….

سورنا از جاش بلند شد و عرق پیشونیش رو پاک کرد

بااجازه ای گفت و رفت …

بغض تو گلوم دویید

چقد خری تو ماهور….

فکر کردی الان میگیرتت ؟

خونه اینارو نگاه کن ….

عین قصره

وقتی برف و بارون میاد دست به دامن قابلمه نمیشن ….

سرووضعش رو دیدی

تو حقوق شیش ماهتم بزارن روهم یه دست لباس اونو نمیتونی بخری….

باباشو دیدی تاجره …و تو …

خیلی عقبی….

نتونستم بمونم

ازجام بلند شدمو از سارینا پرسیدم دستشویی کجاست

و اونم ازجاش بلندشد


romangram.com | @romangram_com