#رخصت_پارت_201

جلوی خونه سوگند اینا توقف کردیم و با انگشت روی فرمون ضرب گرفتم سارینا هم حالمو فهمیده بود که حتی کوچیکترین لبخندی روی لباش نبود

اما امون از لبخندای سایه که خنجر بع قلبم میزد

امون از خوشحالی هاش ….

من که خوشحال نیستم فقط عذادارم

بلخره ماشین حاجی رسید وسمند پشتش

کاش نیومده باشه

کاش نبینمش

ولی ایکاش میدونست چرا دارم تن به این ازدواج اجباری کوفتی میدم

یه پوزخند روی لبم اونموقع حتی حاظر نبود تو صورتم نگاه کنه

سایه با سبد گل و شیرینی پیاده شد

چقدر زود برام برنامه چید

به قول خودش سرو سامونم داد

نمیدونست سرم و سامونم پیش اون دختره چشم و ابرو مشکیه

همه پیاده شدیم

اونم بود

چقدر امشب فرق میکرد باتموم شبا

چقدر خانوم تر شده بود

به سمت در ورودی رفتیم مگه امشب قرار نیست خوشحال باشم پس چرا دلم پیش کس دیگه ایه؟

افکارمو پس زدم

کنارهم بودیم

به صورتش نگاه کردم و متقابلا نگاهم کرد

و با یه پوزخند گفت مبارکاباشه برادر ….

لعنت به این برادر بودن

من چجوری خالیت کنم دلم میخواد کاپیتان باشم

با یه بغض سنگین گفتم خیلی ممنون

در بازشد و وارد شدیم سوگند و پدرش استقبالمون اومده بودند…..

چقدر امشب هوا هوای سنگینیه …..

سلام کردیمو بعد تعارفات وارد شدیم

کاش این گل لعنتی که دستمه الان تو دستای ماهور بود….

نشستیم …..

romangram.com | @romangram_com