#رخصت_پارت_198


_چه چیزی شده

سارا:چسنه سوار خر شده این همه سوال داره ؟

_اره داره بگو

مهناز:هیچی بابا فقط

_بمیری مهناز د بگو دیگه

لیلا:سوگند داره ازدواج میکنه بی تفاوت گفتم خوب به ماچه مبارک صاحابش باشع

مهناز:مشکل اینجاست که صاحابش خیلی خره

_ای بابا چیکارش دارین بنده خدارو حالا کی هست؟

لیلا:سو ر نا

ابروهام بالا رفت دستم لرزید و تموم وجودم پودر شد با تعجب گفتم چی؟

حدیث:پیچ پیچی یعنی همین دیگه پسره ی الاغ گشته بین پیامبرا جرجیس و پیدا کرده

نگام رو زمین افتاد بغضم گرفت و گفتم راسته خدایی؟

با تاسف گفتن راسته

ازجام بلند شدمو لرزون با پاهای بی جونم رفتم سمت دستشویی

یعنی اخه چطوری؟

چطور میشه ؟

چرا باید بشع؟

تو که نمیدونی با دلت چند چندی غلط میکنی لاف دوست داشتن میزنی

صورتموشستمو دیگه چیزی نفهمیدم

تموم روزم رو نمیدونم چطوری گذروندم

فقط به اخرین جمله اش فکرکردم وگفتم چرا دروغ گفتی ؟

دم دمای عصر جنازه ی زندمو به زور رسوندم خونه

هوای پاعیزی بود

یه نم بارون ….

و یه ادم خسته

درو بازکردمو پله هارو بالا رفتمو

گوشم کر بود و ماهور ماهور گفتنای اکرم خانوم رو نمیشنیدم

درو بازکردم

خونه چه بلوایی به پاست


romangram.com | @romangram_com