#رخصت_پارت_199
کولمو انداختم کنار پشتی و منتظر توضیح نگاهشون کردم
چه قدر بد کع هنوز نفهمیدن من اومدم
بعد چند دقیقه مامان که تازه منو دیده بود گفت عه اومدی دخترم ؟لباساتو عوض کن میریم خونه حاجی
همونطور که میرفتم سمت اتاق گفتم خونه حاجی خرگوش خفه کردن هرروز هرروز
_عه مادر این چه حرفیه میخان برای اقا سورنا برن خاستگاری بنده خدا پدر مادرش اینجا نیستند گفتن ماهم باهاشون بریم
بازم پتک تو سرمو بی حال شدنم
تف تو ذاتت سورنا
به سختی گفتم من …نمیام …
و رفتم تو اتاق روی تخت چمبره زدم و زانوهامو ب*غ*ل کردم
به درک که میخاد زن بگیره
اصلا به من چه
چرا خودمو اذیت کنم
چرا بشینم اینجا غصه بخورم
میرم …..
میرمو حالیش میکنم که برام ارزشی نداره
نداره؟
خیلی بی معرفتی تازه داشتم بهت دل میبستم
بغضمو قورت دادم گور بابای من و دلمو دلبستگیم
_مامان ؟
_بله
_یه پنج دیقه واستین منم حاظر شم بیام
واقعا میخاستم برم ؟
نمیدونم ….
لباسامو عوض کردم
یه دس لباس خوب پوشیدمو زدم بیرون
بابا نگاهی بهم انداختوگفت سنت شکنی کردی ماهور خانوم
بلخره شیش جیبو کنار گذاشتی
_نچ …همین امشبه …
همین امشبه نمیدونم چی و باید ثابت کنم
ولی عوض شدم فقط همین امشبو مانتو ی سادمو کنار گذاشتمو مانتوی کتی پوشیدم
romangram.com | @romangram_com