#رخصت_پارت_196


پس تکلیف دوست دارمی که به ماهور گفتم چیمیشه ….

مگه نباید مرد باشم و پای حرفم وایسم ؟

مگه نباید پای دلم وایسم ؟

پس این فاصله هارو چرا دستی دستی میندازم تو زندگیم

لازمه ….من گ*ن*ا*هکارم و گ*ن*ا*هکار ها محکومند به مجازات

دراتاق به صدا دراومد و حاجی تو قاب در قرار گرفت و با خشم بهم چشم دوخت میدونستم چرا ولی مجبورم به روی خودم نیارم

چون این زنده مردن حقمه

_باهات حرف دارم

_بفرمایین

درمونده تر از چیزی بودم که بخام حرف دیگه ای بزنم

اومد ونشست کنارم روی تخت

این زندگی منه پس چرا شرمنده بودم ؟

_سایه راست میگه

به چهره ی باصلابت پدرونش نگاه کردم …..

چقدر برام عزیز بود …

چقدر تو این سال ها پدر بود …

_باتوام سایه راست میگه؟

نمیدونستم باید چی بگم ….

اما کاش سایه دروغ گفته بود …..

نگامو انداختم زمینو گفتم بله درست میگه

خدا میدونع چقدر جون کندم تااین جمله از دهنم خارج شد …..

حاجی با عصبانیت چشماشو روی هم گذاشت

و گفت حدس میزدم

سورنا میدونی داری چیکار میکنی؟

کاش میدونستم …کاش ..

_بحث یه عمر زندگیه الکی الکی که نیست

اینو میدونی

بغض تو گلوم بالا پایین شد وگفتم میدونم ……

نمیدونم ….چرا …لعنت به دنیایی که قراره با هرکلمه اش جون بکنیم …


romangram.com | @romangram_com