#رخصت_پارت_195

_درمونده نباشی …

قسمت دویست و سوم

_چیکارمیکنی شتک؟

_هیچی یه چارتا برنامه اس دارم روشون کار میکنم

روی تخت نشستمو جورابامو دراوردم

_ماهور……میلاد…….

_جونم ننه؟

از اتاق رفتم بیرون وگفتم چیشده ؟

_حاظر بشین شام میریم

بیرون

_باشه چسب

_میلاد پاشو حاظر شو امشب مامان ناپرهیزی کرده

❤️سورنا❤️

چقدر سخته مقصردرد های دیگران باشی

نمیدونم اگه ماهور بشنوه چه اتفاقی میفته ….فقط نمیخام بشنوه و از چشمش بیفتم

بازم باید فکرکنم …..

یه نتیجه …..

یه تصمیم که دنیامو عوض کنه ….

سخته برام اما مجبورم …

مجبورم که حتی برای مجازات خودمم شده با سوگند ازدواج کنم

میدونم نمیتونم فراموشش کنم

میدونم ….

اما مجبورم ….

برای مجازات همینکه ماهوررو نداشته باشم

دلیل مرگم کافیه …….

پوزخند ….

چه فکرای مسخره ای داشتم که فکر میکردم با سوگند خوشبختم ….

فکر میکردم دوستش دارم ….

درحق سوگند چی ظلم نمیکنم؟

نه چه ظلمی مگه اون همینو نمیخواد؟

romangram.com | @romangram_com