#رخصت_پارت_193

❤️ماهور❤️

لحاف و از دور شونه هام انداختم اونور واروم اروم از پله ها پایین رفتم

بازم باس حاظر بشمو برم سرکار حسرت رو این دل بی صاحاب موند یه دف تاظهر بخوابیم و صبحانه واسمون خاویارو ازاین غذا خارجکیا که اسمشو بلد نیستیم بیارن تو جا …

مصبتو شکر تخیلاتت بخوره توسر ننه ی شاغلام بجُم که دیر شد

بند کتونی هاموسفت بستمو

و کیف یه ورمو انداختم رو شونمو اسه اسه پله ها رو رفتم پایین که اکرم خانم یه وخ بیدار نشه و اصول ساخت و ساز اهرام ثلاثه ی مصر وازم بپرسه

پوف بلخره سر کوچه رسیدم

و بوق بوق یه ماشین پشت سرم

-سوار شو خانمی

تو جام واسادمو به قیافه ی اسگول پسره نگاه کردمو گفتم نانا چرا دریوز رفتی حراجی مهین جون نگفتی باهم بریم دلخور شدم از دستت ها

پسره ی بقل دستیش داشت داشبرتو از خنده گاز میزد که پسره ویژ ازکنارم رد شد

اخیش جیگرم حال اومد

و عنر عنر راه افتادم سمت ایستگاه

و بلخره بعد هفت خان رستم رسیدم به دکون این پسره

سلام دادمو وارد شدم این عجوزه عملی هم که حالا میدونستم اسمش شبنمه همچی قیفی میومد که نگو

یکی نبود بگه د اخه پلشت ….

استغفر الله

پشت صندوق نشستمو تموم روزمو تو کسلی تموم گذروندم ….

برگشتم خونه

بازم ایستگاه و سرکوچه و ترس از اکرم خانومو بند کتونی هامو بازکردمو وارد خونه شدم

یه بوهای خوشمزه ای میومد که نگو

خریدارو تو اشپزخونه گذاشتموگفتم سام علیک

و مامانم نگام کرد وگفت سلام دخترم خسته نباشی

_چاکرم

مغنعه مو بیرون کشیدم از سرمو انداختم رو پشتی

و رفتم سراغ بطری تو یخچال

یکمی ازش ریختم تو لیوانو گفتم

فاطی جون اینم سفارشاتت

حله مادر؟

_قربون دستت دخترم خدا حفظت کنه

romangram.com | @romangram_com