#رخصت_پارت_192


_پس حدسم درسته

_نه …

_پس جای حرفی نیست ….فهمیدی؟

و ازجاش پاشد رفت……

ازدواج باسوگند …..ارزوی چند ماه پیشم بود ولی الان ….

تحملش سخته ….

نمیدونم…..نمیخام ….گمم

ازجام بلند شدمو قدم زدم …ولی هیچی مثل حرف زدن با خدا ارومم نمیکرد ….

نمیدونم خدا بخشیدتم یانه

ولی اگه نبخشیده باشه هم من ازش دل نمیکنم

اون….خدای منه

همدم دل تنهای منه ….

تو کلبه نشستمو زانوهامو ب*غ*ل گرفتمو گریه کردم

چه قدر بد شاید اگه برادرش زنده بود این همه سختی متوجهش نمیشد

اون بود تا یه باری رو از روی دوشش برداره….

افسوس که مقصر فقط منم …

خدایا سوگند کدوم نقطه از زندگیمه که سایه اش پهنه

ماهور کجاست که حظورش رو تو قشنگی های زندگیم حس میکنم

دست خودم نبود که دلمو زود باختم

دست خودم نبود که زود اعتراف کردم دوسش دارم

دست خودم نبوده و نیست که تنهایی هام عاشقم کرده ….

خدایا من چرا باید عاشق کسی بشم که مصوب بدبختی هاش منم ….

بعدهم پررو پررو برمو بگم عاشقتم ….دوست دارم

نه من لیاقتش رو ندارم ….

ندارم …

ندارم ….

ندارم

فکر کردمو فکر کردم تا به یه نتیجه رسیدم

چیزی که باید سرنوشتمو ایندمو عوض میکرد…..


romangram.com | @romangram_com