#رخصت_پارت_162
مشکی های عالمو بپوشم رخت عزای اونوختمون سفید نمیشه ….
دستامو تو صورتم کشیدمو گفتم هرچه باداباد ….
و پلکام گرم شد….
_ابجی ……ابجی….
لای یکی از چشمامو بازکردمو گفتم چی میگی شتک
_امروز کلاس نداری؟
_چرا دارم
_ساعت هشته ها
عینهو فنر از جا پاشدمو ورخت و لباسامو پوشیدم و عین یوز پلنگ ایرونی از در خونه زدم بیرون ….
و تا ایستگاه بدوو رفتم ….
باکلی بدبختی که منبعش شانس گیس گلابتونم بود رسیدم به مهد علم و دانش و دوییدم
و حالا که خیالم راحت شده بود نفس گرفتمو اروم قدم برداشتم که دیدم نخیر خوشی به ما نیومده
با صدای بلند داد زدم استاددددبانوووو
برگشتو نگام کرد
و دوییدم سمتش و نفس زنون گفتم سام علیک
با دست به دست به پیشونیش کوبید و گفت علیک سلام
وا یارو کد شصت و شیش میزنه
(یه اصطلاح که برای اونایی به کار میره که یکم گیج میزنن )
میخاست درکلاس و باز کنه که گفتم استادددد؟
دستشواز رو در برداشت و رو قبلش گذاشت و گفت ترسیدم چرا داد میزنی
در کلاسو باز کردم و ریلکس وارد شدم و نشستم سرجام با چشمای گرد شده اومد تو کلاس و نگام کرد
یه لبخند دندون نما زدم که گفت
_خانم پیازی صدبار نگفتم اونایی که دیر میان رو کلاس راه نمیدم خانم شما از جنی و دوازده پرنس که بدتری
یه بار نشد زود بیای
از جام بلند شدم و گفتم استاد خودتون گفتین هرکی بعد من بیاد و راه نمیدم
من که زودتر از شما اومدم تو کلاس، بعدم شما عادت داری هرموقع که من بیام اینقدر گیر بدین تا وقت کلاس گرفته بشه اگه احساس مسعولیت قلمبه شده تو گلوتون که بدرسین وقتمونو نگیرین
و سرجام نشستم پوفی کشیدو نشست رو صندلی
❤️سورنا❤️
با مقاله هایی که جلوم بود سرمو گرم کرده بودم
romangram.com | @romangram_com