#رخصت_پارت_161

رفتم تو قامت گرفتمو و نماز خوندم و بازم میون نماز اشک ریختم خدایا تموم کن این عذابو

❤️ماهور❤️

روی تخت دراز کشیده بودمو دستامو قلاب کرده بودم زیر سرم

و اون خاطره ی کوفتی واس بار هزارم تو مخم مرور کردم

با مهران و محمد رفتیم پارک

اونوقتا چون اقام میخواست ماشین بخره باس میرفت سربازی که پایان خدمت داشته باشه

و بتونه گواهینامه بگیره ….

مهران رفت بستنی برامون بگیره …

هرچی به محمد گفتم بشین تا مهران برگرده به خرجش نرفت که نرفت

و خودش پاشد رفت اونور خیابون که یکی زد بهش و بعد چند دقیقه دنده عقب گرفت و دررفت داشتم جیغ میزدمو مهران و صدا میزدم

بستنی هاش از دستش افتاد و دوییدیم سمت محمد و بردیمش نزدیک شیر اب

صورتش کبود شده بود

با کلی نفس مصنوعی و اب پاچیدن تو صورتش به هوش اومد

تا ته مخم داشت گز گِز میکرد این چرا سرش چیزی نشده …..

به هوش اومد و با یابوی اقام که دست مهران بود برگشتیم خونه …

جرعت نکردیم به مامانم بگیم تصادف کرده گفتیم از نیمکت پریده پایین پاش دررفته

شبونه رفتیم پیش یه شکسته بند و پاش که دررفته بود جا انداخت …

دلمون خوش بود از اینکه طوریش نشده

یکی نبود بگع اخه احمقا

مگه میشه نشده باشه….

داشتیم بر میگشتیم که نصفه های راه

حالش بهم خورد و بعدش تشنج کرد مامانم مدام میزد تو سرش و خدا خدا میکرد اما اون موقع جوابی نبود ….رسوندیمش بیمارستان و گفتن سرش خونریزی داخلی کرده …دیر اومدین و چشمایی کع سفید شده بود داشت حالیمون میکرد که باید رخت سیاه بپوشیم ….

بغضم گرفت و عین همیشه قورتش دادم ….

تقصیر کی بود ؟

نمیدونم …

خود خدا بود که نخواست محمد بمونه وگرنه ….

وایسا ببینم کاپیتان چرا پیلع کرد به عکس محمد ….؟

نمیدونم …

اقام شرمنده اس همیشع میگه کاش بودم و لی نمیدونه اگه خدا بخاد نشه همه عالم جمع بشن نمیشه …..

دیگه غصه ی عالمو بخورم داشم زنده نمیشه

romangram.com | @romangram_com