#رخصت_پارت_159
و توقع داشته باشم دوستم داشته باشه….
کاش اعتراف نکرده بودم که دلم به دلش بنده …..
کاش ….
لای قرانمو باز کردم حتی روی اینو نداشتم که از خدا بخشش بخام ….
با چه رویی قران دست میگیری ….
با چه رویی به اسمون نگاه میکنی ؟
با چه رویی اشک میریزی …؟
سرمو رو زمین گذاشتم ….
خدایا طاقت اینجاشو ندارم …
❤️ماهور❤️
چش شد این یهو کیف پولم خشک تو دستم
یوهو عین برق و باد رفت ….
ابروهامو بالا انداختم و کلید و تو قفل در چرخوندم
و اروم اروم از پله ها بالا رفتم و در بالا رو هم با کلید باز کردم
و صدای اقامو شنفتم که از تو اتاق میگف …
: خیلیا منو زدن … پاسبونا … شوفرا … پارچه فروش های کوچه مهران … آدمای ممد ارباب … سیاهی های کوچه سرخپوستا … می دونی …
همیشه بعدِ هر یه کتک خوردنِ مفصل یه جوری میشم …
مثل آدمی که خارش داشته باشه و حسابی بخاروننش … از دردش خوشم میاد …
مثلِ این می مونه که حکمِ مرخصیمو امضا کرده باشن…
جلو تر رفتمو با یه لبخند متین گفتم اقاجون جیم جمالتو کفم برید خداوکیلی …
اقام نگام کرد وگفت عه اومدی بابا ؟
چادرمو از سرم دراوردمو گفتم سلام…
جوابمو دادن و اقام باشوق گفت خوب گفتم؟
_اوووف زدی دیالوگو ترکوندی به مولا
لبخندی زد وگفتم رخصت و به اتاقمون رفتم چادر و کیفمو گذاشتم رو تخت و قاب عکسو دس گرفتمو رفتم پاتوق همیشگی ….
نفس عمیقی تو این هوای ازاد کشیدمو صورتمو چسبوندم به قاب عکس و گفتم دادا خیلی دلم برات تنگه ….
در پشت بوم باز شد واقام نم نم اومد کنارم قاب عکس و قایم کردم زیر پیرهنم …
نشست کنارمو گف
_قایمش نکن بابا ……
بغض تو گلوم دویید اما هیچی نگفتم …
romangram.com | @romangram_com