#رخصت_پارت_158


یه لحظه لرز رفت تو جونم

سرم گیج رفت

شقیقه هامو فشار دادم

و دوباره نگاه کردم خودش بود …

همون نگاه …

همون صورت ….

همون چشمای درشت و لبخند قشنگ ….

صدای جیغ تو سرم پیچید

به عکس اشاره کردمو گفتم این کیه

نگاش رفت دنبال عکس محزون و غمگین ..گفت داداش دوقلومه …محمد ….

_ا….الان کجاست؟

بازم غمگین تر از قبل گفت زیر خاک…….

❤️سورنا❤️

باورم نمیشد دست تقدیر اینجا کشونده باشه منو

اینجا …..جلوی خواهر اون پسر بچه …..

پسر بچه ای که تموم رویا هام درگیرشه

_چجوری؟

_یه از خدا بی خبر بهش زد و دررفت …

چطوری باید بهش بگم این من از خدا بی خبربودم که زدم بهش و در رفتم…..

سوار موتور شدم حالم نزار و داغون بود ….

نفهمیدم چجوری ولی دور شدم ازش ….

نگاه تو چشماش منو شرمنده میکرد ..

روی اینو نداشتم ….جرعتشو نداشتم ….که بگم من ….باعث مرگ داداشتم ..

ماه پشت ابر نمیمونه

باید تاوانشو پس بدم …

موتور و زدم کنار حیاطو اروم درو بستم و رفتم اونجا که باید میرفتم….

از امشب باید بیشتر عذاب میکشیدم عذاب لبخند پسربچه….

عذاب وجدان داشتن مقابل ماهور…

چجوری باید بهش بگم که من زندگیتونو ویرون کردم


romangram.com | @romangram_com