#رخصت_پارت_143
_چیزی شده
لبخندی زدمو گفتم نه
_پس چرا پکری مادر؟
نگامو دوختم زمینو دستامو قفل هم کردم
چیزی نیست
_بااین پسره و دارو دسته اش حرفت شده
از صفتی که بهشون دادخندم گرفت و گفتم نه سوری خانم بااینا دعوام نشده
رو تخت نشست و گفت
من که از کار شما جوونا سر در نمیارم
نبایدم سر از احساسای گیج و گم من سر در بیاری
ازاینجا رفتن یعنی اول بدبختی
بی کاری ….
بی پولی…….
کاش این چند روزبه جای یللی تللی کشته بودم پی کار
بساطمو جمع کرده بودم و داشتم با غصه نگاه کوله ی در بستم میکردم
فردا دیگه باید میزدمش زیر ب*غ*لمو میرفتم
سوری خانم هم باغم نگام میکرد
اومد نزدیکم دستشو زیر چونم گذاشتو سرمو بالااورد
و پیشونیمو ب*و*سید
و گفت وای به حالت اگه نیای بهم سر بزنی
لبخند زدم و گفتم من تازه پیدات کردم سوری جون
پاشد رفت ….رفت که نبینم چشماش غم داره …..
رفت که نبینم حس من و داره شب شده بود و وقت خواب نیم چرتی زدم تااینکه ….
پتومو از روم کنار دادم صدای رعدو برق میومد و شُرشُر بارون
خواستم که اگه اخرین باره که اینجام برمو گوش بدم به اون صدا که میبرتم اون بالا بالاها
اسه اسه از جام بلند شدمو پالتومو پوشیدم
و از خونه زدم بیرون
یه سوز سرمایی بود ولی می ارزید
اروم اروم قدم برداشتم میخواستم برم سمت کلبه …ولی
❤️سورنا❤️
romangram.com | @romangram_com