#رخصت_پارت_142


یه اقا که عین من نامهربون نبود ….

کنارم رو پله ها نشست و گفت زیارت قبول

لبخندی زدمو گفتم همچنین

نگاش رفت پی کبوترا و گفت کبوتر دوست داری؟

نفس عمیقی کشیدمو گفتم خیلی ……

واس خاطر اینکه یه دنیایی دارن که از دنیای آدما خیلی سَرِه

_چه تعبیر قشنگی …

بازم یه لبخند رو صورتم جا خوش کرد ….

دمت گرم برادر ……خیلی بهش احیاج کردم

نگاشو انداخت رو زمینو گفت وظیفه بود

یه کم دیگه موندیم نه حرفی زده شد ….نه حرکتی ….

انگار تو دنیای بی کلام خودمون کلی حرفا بود که باس گفته میشد

یه چرخی زدیمو برگشتیم خونه

و سوگند خانم اویزانیان بازم اونجا بود نمیدونم قالی دراز کرده سرشو میزنی تهشو میزنی اینجاست

بدون اینکه حرفی باکسی بزنم پیچیدم تواتاق

دلم دل دل میزد …..یه چند روز دیگه حاجی میومد وخلاص

باس دل میکندم

ازاینجا ….

از سوری خانم …..

از شب بیداری ها…..

از یابو سواری های همراه جک گنجیشکه …

چطور اخه دل بکنم

به قول خانم جون هراومدنی یه رفتنی داره …..

غمزده شدم …..

چقد بااینجا اخت شده بودم…

دراتاق بازشد و سوری خانم غر غرکنون وارد اتاق شد

-خودش کم مزاحم میشه این دختره رو میارن تو سرم انگار نه انگار اینجا صاحب داره

نگاش کردم اما حرف نزدم

چقد دلم واس دل مهربونش تنگ میشد ….


romangram.com | @romangram_com