#رخصت_پارت_101

و لبخند رو لبم نشست غم و غصه نباس اونقدر جون دار باشه که لبخند و از رو لبات بترکونه

وگرنه دل میپوسه ….

جلدی از جا پریدمو حاظرشدم

نه سرخ اب سفیدابی

نه ترگل ورگلی

یه جورایی ساده بودن

ب نظرم بیشتر آدمو خواستنی میکنه

بی سرو صدا از خونه زدم بیرون بازم این سنگ فرش ها ….یه عِرق خاصی بهشون دارم نمیدونم چرا

_ماهور خانم

اکه هی اول صبح همینو کم داشتم باکلافگی برگشتم طرفشو گفتم بله ؟بفرمایین ؟امرتون؟

_بیاین میرسونمتون

نگاه تروخدا رو که نیست

سنگ پای سلطان محمود غزنویه

_ادم که خدمتکارشو سوار ماشینش نمیکنه اُفت داره واس جناب باشخصیتی عین شما که ما فقیر بیچاره هارو قاطی آدمیزاد جماعت حساب کنین

_دیشب تو صیتونو گوش کردم

_کارخوبی کردی ،عزت زیاد

_فکر میکردم نتیجه میده …

_اون دیگع مشکل خودته

و قبلا از اینکه حرفی بزنه جیم زدمو درو بستم و آسه آسه سمت ایستگاه راه افتادم

طبق معمول دیرشده بود وداشتم جد کبیر راننده اتوب*و*س رو

قرین رحمت میکردم

مردک خنگ نمیدونه اون وسطیه گازه خون به جیگرت میکنه

_خدای من یعنی قشنگ میون ثانیه های امروز وجود ذاقارت همینو کم داشتم

بااخم اومد سمتم

منم اخمامو کشیدم تو هم

مهران :سلام

من:بهه داش مهری پارسال دوست امسال بزن به چاک ریختتو نبینم

_خوبی؟

_واست فرقی داره مگه اق مهری؟

_معلومه که داره

romangram.com | @romangram_com