#رخصت_پارت_100
چنگی تو موهام زدمو گفتم
میگه فردا بااولین پرواز همراه سارینا میان
_این دیگه غصه نداره پسر گفتم خدایی نکرده برای بابات اتفاقی افتاده
پوفی کشیدمو و گفتم شب بخیر بااجازه
_شام مگه نمیخوری پسرم ؟
_نه مادرجون میل ندارم
لحظه ی اخر نگاهی به ماهور انداختم اخماش تو هم بود ونگاش رو زمین …..
________-________-_______-
💛ماهور💛
_پاشو دختر بریم شام بخوریم که بد گشنمه
لبخندی زدمو از جا بلند شدموگفتم اطاعت میشه فرمانده
سرمیز شام باغذا بازی میکردم نمیدونم چرا اما از گلوم پایین
نمیرف که نمیرف
_چرا نمیخوری؟
_اشتها ندارم
_چیشده هردوتون باهم بی اشتها شدین …بازم حرفتون شده
لبخند ساختگی به زورقلاب کردم رولبامو گفتم نچ چیزی نیس
_سایه میدونی کیه؟
_نه …کیه؟
_خواهربزرگه سورناست عین مادرش عجوزه اس
بهار ریز ریز خندید وثریا خانم گفت چرا میخندی مگه دروغ میگم
درحالی که سعی میکرد خندشو جمع کنه
گفت نه خانم حق باشماست
سوری خانم:سارینا خواهر کوچیکشه عین خودت مهربونه ….تو این چند سالی که پدرو مادرش رفتن سورنا طفلک خیلی تنها شده
یعنی در واقع مصوب رفتنشونم همین سایه بود به خاطر تحصیل سایه رفتن و موندگار شدن
_سورنا چرا باهاشون نرفت؟
_دلش اینجا خوش بود تو همون سن و سال کم عقلش رسید وگفت تو مملکت غربت نمیتونم دووم بیارم
ابرو هامو بالا انداختمو لیوان اب*و*سرکشیدم
لای چشمامو اروم باز کردمو
romangram.com | @romangram_com