#رخصت_پارت_99

توقاب در پشت بهم واساد ونگاه به ساعتش کرد …هفت شبه تو ماشینم …تا هفت ونیم منتظرم … ولی خواهش میکنم بیا …خاهش میکنم کلمه سنگینیه برای یه مرد

یه جاهایی آدما باس کوتا بیان یه جاهایی باس قلدری وگردن کلفتی رو کنار بزاری و قبول کنی که خبط کردی…..

(خواهش میکنم )….

💙سورنا💙

ماشین رو روشن کردم کلا ناامید شده بودم از اومدنش

در ماشین بازشد وسوار شد باتعجب نگاش کردم

_ها ؟ناراحتی میخای برم ؟

لبخندی زدمو گفتم نه ناراحت نیستم کل مسیر ساکت بود و از پنجره صندلی جلو بیرون رو نگاه میکرد

و بلخره ماشینو تو حیاط پارک کردم اینبار کمربندشو باز کرد قبل از اینکه پیاده بشه نگاشو دوخت به رو ب رو گفت

_بنده ی مشتی خدا امشب که بااوستا کریم اختلاط کردی بگو یه نفربد ازم شاکیه کمک کن بتونه ببخشتم

واز ماشین پیاده شد تو یه دنیا بهت موندم

این از کجا میدونست

این از کجا میدونست شب زنده داری های شبونه ام به خاطر اختلاط با اوستا کریمه ….نکنه …

ولی این راز تقریبا۱۰ ساله باهامه

از اون گ*ن*ا*ه …تا حالا کسی نفهمیده دلیل اون گریه کردنها چیه دستی تو صورتم کشیدم

با عجز گفتم خدایا نمیخوام به یاد بیارم

_سورنا ….سورنا پسرم کجایی

از پنجره سرمو بیرون اوردمو گفتم بله مادرجون

_بدو مادر سایه پشت تلفن کارت داره

💙سورنا💙

_خواهش میکنم شوخی نکن که حوصلشو ندارم

_شوخی چیه سوری دارم میگم فردا میایم

_بیخود کی به شما ها گفته بیاین

_دیوونه شدیا بابا گفته

_بابا ….بابا واسه خودش گفته

_میخوای نیایم؟

دستی تو صورتم کشیدمو گفتم یکم کلافه ام بیاین منتظریم

تلفن رو قطع کردم

و روی کاناپه نشستم

_چیشده مادر؟چی میگفت سایه؟

romangram.com | @romangram_com