#ریما_پارت_196
سانیار:خب بریم بخوابیم دیگه!
نیکا هم بلند شد و مخالفتی نکرد.دم در اتاقش که رسیدیم هی این پا اون پا میکردم...نمیدونستم به چه بهونه ای برم جلو!
نیکا:سانیار؟...چیزی شده؟
یه نفس عمیق کشیدم و رک گفتم:بوس میخوام!
چشماش درشت شد و لپاش گل انداخت!با خنده چسبوندمش به در و لبامو به لباش دوختم.بعد چند دقیقه خمار کنار کشیدم و با لبخند خماری گفتم:تو خوابت نمیاد؟
با خجالت به تته پته افتاد:م..من....خوابم...
هل رمز در اتاقش رو زد و خواست بره تو که بازوشو گرفتم...دست خودم نبود..اصلا حالم خوب نبود...
با صدای مرتعشی گفتم:مهمون نمیخوای.....
وقتی صبح چشمامو باز کردم اولین چیزی که دیدم نیکا بود که سرش رو سینم بود و کامل تو بغلم فرو رفته بود!
چشمامو بستم و چند ابر با حرص زدم رو پیشونیم و آروم گفتم:نه...لعنتی...لعنتی!آلان وقتش نبود!یه چند دقیه بی حرکت سر جام موندم!نه...من نباید اینکارو میکردم...!با احتیاط نیکا رو،رو تخت خوابوندم و ملافه رو روش کشیدم...آروم خم شدم و یه بوسه ی نرم از لباش گرفتم و راه افتادم سمت در....
من نمیتونم اینجا بمونم....نه با وجود چیزی که دیروز شنیدم!
************************************************
ریما**
تو اتاقم بودم که رایان نگران بدون در زدن اومد تو!
متعجب گفتم:رایان چیزی شده؟
رایان:نیست..
romangram.com | @romangram_com