#ریما_پارت_194


هر لحظه که از اومدنم به اینجا میگذره بیشتر از تصمیمی که گرفتم راضی میشم!

زندگیه جدیدم زمین تا آسمون با زندگیه قبلیم فرق داشت...چیزی بود که همیشه میخواستم!

انقدر تو جام قلت زدم که کلافه شدم!بازم جام عوض شده و بی خوابی اومده سراغم!بی حوصله بلند شدم و بعد پوشیدن تیشرتم رفتم تا یکم تو پارک بچرخم شاید خوابم گرفت!

داشتم واسه خودم میچرخیدم که کنار یکی از درختچه ها یه سایه دیدم!یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟یه ذره بهش نزدیک شدم،از جاش تکون نخورد یعنی متوجه من نشده!خیز بداشتم و عین پلنگ پریدم سرش که صدای آخ بلندش دراومد!

ا این که نیکاست!شرمنده سریع از روش بلند شدم و جلوش عین یه بچه ی خوب و با ادب که کار بدی انجام نداده نشستم!

همونجور که معدشو میمالید با اخم گفت:هر کی رو تو تاریکی ببینی میپری روش؟

نگامو چرخوندم و گفتم:هــــوم!آره!

با چشم درشت گفت:اخلاقت خیلی گنده!

سریع موضوع رو عوض کردم و گفتم:این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟

نیکا:خوابم نمیبرد اومدم هوا بخورم.

با هیجان گفتم:ا؟منم جام عوض شده بود هر چی خر قلت زدم خوابم نبرد اومدم بیرون!

وقتی نیکا شروع کرد به قهقهه زدن تازه فهمیدم چه گندی زدم!

خواستم ماست مالی کنم که ناخودآگاه خیره شدم به صورتش که در اثر خنده ی زیاد قرمز شده بود!وقتی آروم تر شد تازه متوجه نگاه خیرم شد.

یه ذره خودشو جمع و جور کرد و گفت:چی...چیزه...من...

بدون اینکه حرفی بزنم پاهاشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم.

خواست مخالفت کنه که سریع گفتم:نه... نیکا ضد حال نزن!

romangram.com | @romangram_com