#ریما_پارت_193
بعد از اینکه چیزایی رو که نخورده بودم بالا آوردم با سر گیجه اومدم بیرون.رایان تا وضعیتم رو دید نگران بغلم کرد و کمکم کرد تا برم تو اتاقم.منو خوابوند رو تخت و خودشم کنارم دراز کشید.
ریما:رایان جان تو برو غذاتو بخور.ظهرم بخاطر من چیزی نخوردی!
لبخند جذابی زد و گفت:بدون تو غذا از گلوم پایین نمیره!اونو ولش کن خودمونو بچسب!
با لبخند دستامو تو موهاش فرو بردم و باهاش همراه شدم.بعد چند دقیقه حس کردم لبم بی حس شده،وای الان وقتش نیست!هر وقت این حالت پیش میاد یعنی رایان بیش از حد تحریک شده و قابل کنترل نیست!دیدم کاری از دستم برنمیاد و خودمم بدم نمیاد دیگه مخالفت نکردم!
رایان ملافه رو روم کشید و یکی از پاهاشو انداخت روی رون پام و منو تو بغلش قفل کرد.آروم لبمو بوسید و گفت:مرسی عشقم،شبتون بخیر!
ریما:شبمون؟
نیششو باز کرد و گفت:آره دیگه...تو و دخترم!
ریز خندیدم و بیشتر تو بغلش فرو رفتم.
بالاخره ظهر سانیار نظر نهاییش رو اعلام کرد و قبول کرد که یه عضو جدید از ما باشه......
پیش بسوی آینده ی جدیدمون!
**************************************************
سانیار**
با دهن باز خیره شدم به اطرافم....اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم!اصلا بعید نیست که چرا ریما انقدر قدرتمنده!
مانی:اه ه ه ه ه!سانی اینجارو!دریاچه هم دارن!جلل الخالق!
یه پوزخند زدم و تو دلم به تفکرات بچگونش خندیدم!ریما دو تا واحد کاملا مجهز در اختیار من و مانی گذاشت.واحدمون بیشتر از چیزی که از یه هتل 7 ستاره انتظار میرفت امکانات داشت!
از همه بهتر اینترنتش بود!فکر نمیکردم کسی بتونه تو ایران بدون اینکه به جرم تروریست بودن دستگیرش کنن از اینترنت ماهواره ای استفاده کنه!عجبیه!
romangram.com | @romangram_com