#ریما_پارت_192


لبخند عمیقی زدم و گفتم:این یکیش!از کسایی که قبل تصمیم گیری به همه ی جوانب فکر میکنن و احساساتشون رو درگیر نمیکنین خوشم میاد!مثلا همین مانی!خیلی سریع از روی احساسش به نیلا تصمیمش رو گرفت!ولی تو با ایتکه میدونم خیلی نیکا رو دوست داری بازم دنبال دلیلی تا مطمئن شی!

یه ذره جابجا شد و گفت:بازم دلیل میخوام!راضی نشدم!

ریما:خودمو در قبالت مسئول میدونم چون اگه وقتی تو چین برای ماموریت بودم فهمیدم صالحی چه نقشه ای داره همون روز برمیگشتم شاید میتونستم خانوادتو نجات بدم!

رایان:اگه اون روز از خونه پناهگاهمون تکون میخوردیم هم ماموریت نابود میشد هم خودمون کشته میشدیم!

نفسمو دادم بیرون و گفتم:در هر حال!شاید میشد یه کاری کرد!

سانیار:یعنی داری بهم ترحم میکنی؟!

سوالی گفتم:شخصیت خودت رو در حدی میدونی که قابل ترحم باشه؟

سانیار به مبل تکیه داد و گفت:ابدا!

ریما:پس جای بحثی نمیمونه!

سانیار:میتونم فکر کنم؟

ریما:البته!

سر میز بچه ها انقدر شلوغ کردن که مجبور شدم سرشون داد بزنم!انگار دارم با یه گروه بچه دبستانی شام میخورم!اوف!همچین اولین قاشق رو گذاشتم دهنم حالت تهوع خفتم کرد!سریع دویدم سمت دستشویی!

رایان: بابایی قربون دختر شیطونش بشه!

اینو گفت و دنبالم دوید!





romangram.com | @romangram_com