#ریما_پارت_189
مانی:هی هی!کی میشه ما هم بابا بشیم؟
ریز خندیدم و به نیکا خیره شدم.وقتی برگشت و نگاه خیرمو دید قرمز شد و سرشو انداخت پایین!
ریما:خب خب!ابراز احساسات بسه!حالا دیگه وقتشه که بگم چرا شما اینجایین و مقصدم از نگه داشتنتون چیه!
*************************************************
ریما**
ریما:دیگه وقتشه همه چیز مشخص شه ولی بهتره هر چه زودتر از اینجا بریم چون بوی خیلی بدی میاد!
واقعا داشتم خفه میشدم!همه متعجب به دماغشون چین انداختن و بو کشیدن!
رایان شیطون خندید و گفت:ریما جان مشکل از منطقه نیست!تقصیره نی نی کوچولومونه که کلا حس بویاییت رو از کار انداخته!
وای خاک بر سرم راست میگه!
ریما:اهم اهم!بو رو بیخیال!بهتره زودتر بریم خونه تا یکم استراحت کنیم و موضوع رو توضیح بدم!مطمئنم همتون خسته این!
تا اینو گفتم نصفه بچه ها ولو شدن تو بغل هم!ناامیدانه زل زدم به مانی و سانیار که همون موقع مانی خودشو انداخت تو بغل سانیار و سانیارم خودشو ولو کرد تو بغل اشکان!
یعنی دریغ از یه اپسیلون(واحد اندازه گیریه بسیار بسیار کوچک!) شانس!دلم خوش بود که افراد جدیدم نظامین و یه نمه بهتر حالا حرفمو کامل پس میگیرم چون اینا دیوانه ترن!
توراه متوجه نگاه های معنی دار مانی و سانیار به نیلا و نیکا شدم!
نمیدونم این سانیار کره خر چجوری این دختر رو نگاه میکرد که بدبخت شده بود گوجه فرنگی!معلومه این آقا پلیسمون قبلا یه خودی نشون داده!
پای چپمو انداختم رو پای راستم و زل زدم به خانوادم که قراره بزرگتر بشه!رایان آروم کنارم نشست و دستشو با احتیاط دور کمرم حلقه کرد!
با خنده نگاش کردم و گفتم:چیکار میکنی؟من هنوز سه هفتمه!فکر کنم 9ماهه بشم اصلا بهم نگاهم نکنی!
romangram.com | @romangram_com