#ریما_پارت_188


نفس نفس زنون رفتیم سمت بقیه.

ریما یه لبخند زد و گفت:حقشون بود!تخلیه شدین؟

من و رامتین با ذوق سرمونو تکون دادیم.

مانی:میگم...میشه من دست چپ بهرام رو بشکونم؟

همه متعجب نگاش کردیم!

مانی خندید و گفت:آخه روز آخر چنان پس گردنی بهم زد که تا نیم ساعت چشمام گل و بلبل میدید!بدجوری رو دلم عقده مونده!

ریما خندش گرفته بود ولی سعی میکرد جلوی خودش رو بگیره...بقیه هم میخندیدن حتی رایان!اصلا فکر نمیکردم حتی بتونه لبخند بزنه!

بالاخره مانی بعد شکوندن دست بهرام اعلام کرد که فعلا راضی شده و خودشو تخلیه کرده!

اشکان:ولی بچه ها خیلی نامردین!چی میشد صبر میکردین ما هم برمیگشتیم؟

نیکا و نیلا هم با هم گفتن:آره آره خیلی نامردین!

یکی از پسرا که تابحال تو معرفی فهمیدم اسمش رادینه و داداش ریماست با خنده گفت:اووووووه؟کجای کارین شما؟اینا نامزد کردن...شما دارین دایی و خاله میشین هنوز دنبال جشن نامزدین؟

تا اینو گفت چشم اشکان و دخترا درشت شد!

مانی:اوخی نی نی ای جونم!من بچه دوست دارم!

ریما قرمز شد و سرشو انداخت پایین!رایان هم پس گردنشو میخاروند و میخندید و بقیه هم سر این 3 تا که هنگ کرده بودن میخندیدن!

اشکان:بابا دمتون گــــــــــرم!ازدواج کردین زود دست بکار شدین و به نتیجه هم رسیدین؟ایول دارین بابا!

نیکا و نیلا دویدن سمت ریما و بغلش کردن و بهش تبریک گفتن.

romangram.com | @romangram_com