#ریما_پارت_187


دخترا خندیدن و نیلا گفت:رامتین زودباش!دستمون شکست!

متعجب گفتم:شما خواهر برادرین؟

نیکا:اوهوم!رامتین داداش بزرگمونه!

مانی نالید:ای خــــــــــــــدا!اینجا چرا همه نفوذین؟

نیلا خندید و گفت:اگه ما تو این ماموریت نبودیم معلوم نبود چه بلایی سرتون میاوردن!

رامتین دست دخترا رو باز کرد و داشت میرفت که گفتم:برادر من دستای ما رو هم باز میکردی چیزیت نمیشد!

رامتین یه ذره نگامون کرد و گفت:نه نمیشه!تا ریما نگه نمیتونم!

رامتین که رفت مانی گفت:نیلا جونم!دستمو باز میکنی؟دستم داغون شد!

نیلا شرمنده گفت:مانی بخدا نمیشه!تا ریما نگه ما نمیتونیم کاری بکنیم!

سانیار:یعنی انقدر حرف رئیستون براتون مهمه؟

نیکا:حرف ریما برای ما سنده!ریما همه کس ماست!اگه ریما نبود الان مادرم و رامتین زنده نبودن!اون زندگیه تموم افرادشه!بهترین رئیسیه که میتونستیم داشته باشیم!

با این حرفاش داغ دلم تازه شد!رئیس رئیس...تیمسار!اون لعتی از تهدید این کثافتا خبر داشت ولی بهمون چیزی نگفت!اون میدونست زندگیه خانواده هامون تو خطره ولی کاری نکرد!نمیذارم از گلوش یه آب خوش پایین بره!

مانی:از همون اول هم از تیمسار متنفر بودم!

یه نگاه بهش انداختم و نفسمو فوت کردم بیرون!

طبق چیزایی که جسته و گریخته از حرفاشون فهمیدم قرار شد خپله و افرادش رو تحویل پلیس بدن و بار قاچاق رو که 2 تن کراک بود رو تو جایگاه مخصوص سوخت زباله بسوزونن و اما صاحی ها!قرار شد اول ما حسابی به خدمتشون برسیم بعد تحویل پلیس بدنشون!ای جون!

بعد بردن محموله و خپله و افرادش فقط ما موندیم و ریما و افراد درجه یکش که همه رو هم روهم 10،11 نفر بودن!ریما به اشکان اشاره کرد که دستامونو باز کنه.تا دستامونو باز کرد ریختیم سر فرزام و بهرام و تا میخورد زدیمشون!البته رامتین هم همراهیمون کرد چون مثله اینکه علاوه بر پدرشون میخواستن رامتینم بکشن که جون سالم به در برد!پسرا هم سوت میزدن و تشویق میکردن!اصلا به قیافه ی خشنشون نمیومد که انقدر اهل حال باشن!بعد از اینکه از برادران صالحی فقط یه تیکه گوشت باقی موند ولشون کردیم!

romangram.com | @romangram_com