#ریما_پارت_186
اشکان:پس چرا چرت و پرت میگی؟
مبهوت گفتم: مگه تو چند سالته؟
اشکان:34 سال!اصلا بهم نمیاد نه؟
من و مانی با هم گفتیم:نـــــــــه!
نیکا خندید و گفت:از بس بی عاره خاک بر سر!
مشکوک گفتم:تو از کجا میدونی؟
یه ذره تو جاش وول خورد و گفت:بعدا بهت میگم!اه!ای داداش بی بخار بیا دستامونو باز کن!کتفمون شکست!
یهو از تو جمع همون پسره که زده بود پس گردنمون سرشو آورد بیرون و اینور و اونور رو نگاه کرد!
نیلا:ای کر شی رامتین!ما بودیم بابا!
همون پسره که اسمش رامتین بود بدو بدو اومد سمتمون و رو به دخترا گفت:به به آبجی کوچیکا!چه خبر؟بدون ما ماموریت خوش گذشت؟
نیکا:نچ نچ نچ!همه داداش دارن ما هم داریم!خیر سرت 3 ماهه ما رو ندیدی،رفتیم تو دل و روده ی شیر برگشتیم انوقت تو میگی خوبی؟
رامتین با خنده گفت:خب چی بگم؟راستی شیره خوب بود؟
مانی آروم گفت:یعنی سیب زمین پشندی!
رامتین بدون اینکه نگامون کنه زد تو سر مانی!
رامتین:سیب زمینی پشندی عمته!
مانی:ا!این چه حرفیه؟بیا به عمه های هم احترام بذاریم!
romangram.com | @romangram_com