#ریما_پارت_185


رایان یه قدم رفت جلو که خپلو تند تند رفت عقب!یه قاچاقچی حق داره از سپهبد بترسه!اون کابوس تموم قاچاقچیاست!

نتونستم جلوی فوضولیم رو بگیرم و از اشکان پرسیدم:اگه این سپهبده پس چجوری با یه قاچاقچی ازدواج کرده؟

اشکان خندید و گفت:سپهبد با قاچاقچی هایی که دارو و مواد بهداشتی و غذایی به مناطق محروم میبرن مشکلی نداره!

متعجب نگاش کردم!مگه میشه؟مگه قاچاقچیه این مدلیم داریم؟

اشکان:قاچاقچی داریم تا قاچاقچی!راستی گفتی با هم چی کردن؟متوجه نشدم!

بیخیال گفتم:با هم ازدواج کردن!

اشکان اول شوکه یه نگاه به دستهای ریما و رایان انداخت بعد بلند گفت:بلــــــــــه؟

همه برگشتن سمت ما!

اشکان طلبکار گفت:ریما و رایانه بی معرفت!بدون من عروسی گرفتین؟

یکی از پسرا خندون گفت:جوش نزن اشکان جونم!یه نامزدیه ساده بود که فقط دور هم نشستیم و تخمه شکوندیم!همین بود به جان تو!

اشکان:سامیار خفه میشی یا نه؟

متعجب گفتم:به من چه؟

اشکان:اوف!حدس میزدم همچین مشکلی پیش بیاد!سامیار خوشکل بابا نه سانیار!

عصبی و آروم گفتم:میشه انقدر بابا،بابا نکن!حالا خوبه ازم کوچیکتری!

اشکان متعجب گفت:مگه چند سالته؟

مانی:ماه پیش 30 سالش شد!

romangram.com | @romangram_com