#ریما_پارت_184


چشمام دیگه از این درشت تر نمیشد!ژنرال ایــنه؟

ژنرال یه کارخونه دار و تاجر موفق ایرانیه که چند ساله رو شده اون نجات های افسانه ایه کارخونه های ورشکسته ی ایرانی و خارجی دستپخت سیاست ایشون بوده!پس این کارخونه دار و سیاستمدار بزرگ ایرانی قاچاقچی هم تشریف دارن!به به چه شود!ولی خودمونیم..با ثروتی که این داره میتونه 6 تای ایرانو بخره!

مرد خپله با استرس گفت:ش...شما اینجا چیکار میکنین؟

ریما:با یکی از دوستام اومده بودم تفریح گفتم بیام به شما هم یه سری بزنم!رایان جان...

رایان که تابحال بخاطر خفنیت موضوع رفته بود بین افرادش، خرامان خرامان اومد بیرون.که چی؟میخوای شوهرتو نشون بدی که چی بشه؟

مانی:میخواد پز شوهرشو بده؟

با خنده گفتم: احتمالا!

تا خپله رایان رو دید رنگش پرید!چند قدم عقب عقب رفت و خورد زمین!

خوب قبول که ترسناکه ولی نه دیگه تا این حد!

رایان:سلام عرض شد جناب سروری!

خپلو که فامیلیش سروری بود با ترس گفت:س...سپهبد؟

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بلند گفتم:جـــــــــــــان؟

اشکان با خنده گفت:جانت بی بلا!تو چرا انقدر متعجبی؟مگه روح دیدی؟

با بهت گفتم:سپهبد...سپهبد اینه؟

رایان جوری نگام کرد که ترجیح دادم فعلا زیپو ببندم!

اشکان دست به سینه و خندون اومد کنار من و مانی که مبهوت وایستاده بودیم و گفت:هیچوقت بهش نگو این!عصبیش میکنه!

romangram.com | @romangram_com