#ریما_پارت_180
فرزام در حالیکه میلرزید با تته پته گفت:ر...رئیس!
جــــــــان؟یه جغله رئیسشه؟نه بابا احتمالا اون پسر خفنه رئیسه!یه نیم نگاه به من و مانی که داشتیم پچ پچ میکردیم انداخت که خفه شدیم!تا حالا ندیده بودم یه دختر انقدر تو نگاهش قدرت و ابهت داشته باشه!دختره یه نیم نگاه به صالحی انداخت.
برگشت سمت محافظایی که همراهمون بودن و گفت:کامران بیا اینا رو ببر مقر تا من بیام تکلیفشون رو روشن کنم!
کامران از بین افراد اومد بیرون و محکم گفت:بله رئیس!
مانی:ا ا ا ؟این همون کچلوی خودمون نیست؟اینجا چیکار میکنه؟
یاد خالکوبیه روی بازوش افتادم...نفوذی!یه نیشخند زدم!مثل اینکه رئیسشون اصلا بهشون اعتماد نداشت!کامران محافظا رو جمع کرد و با خودش برد سمت یکی از ماشینایی که چند دقیقه پیش کنار ساحل پارک شده بود.
بعد رفتن کامران دختره رو کرد به فرزام و گفت:چجوری به خودت اجازه دادی که بدون اجازه ی من چنین غلطی بکنی؟یعنی تو فکر کردی من نفهمیدم که 2 ساله داری بهم خیانت میکنی؟هه!خیلی احمقی!
فرزام:رئیس...پس..
دختره جدی نگاش کرد و گفت:آره.تموم بار هایی که بدون اجازه ی من و بطور پنهانی جابجا میکردی توسط افراد من دزدیده میشد!واقعا فکر کردی میتونی سر منو شیره بمالی؟
تموم این حرفا رو آروم و بدون خشونت میزد ولی هممون کپ کرده بودیم!چرا این دختر اینقدر ترسناکه؟
پسر خفنه گفت:ریما تا نیم ساعت دیگه بارا میرسه...هنوز سر تصمیمت هستی؟
دختره که حالا فهمیده بودم اسمش ریماست سرشو تکون داد و گفت:آره... براشون حضورت لازمه !
پسره سرشو جدی تکون داد و موافقت کرد!
فرزام با ترس گفت:ر...رئیس رحم کن...من..من نمیخواستم بهت خیانت کنم...ریما آروم گفت:میشه خفه شی؟تو اگه نمیخواستی بهم خیانت کنی 3 ماه تموم با اون هکرای مسخرت سعی نمیکردی جلوی بچه ههای منو بگیری!فکر کردی نفهمیدم این 3 ماه اطلاعات ناقص بهم میدی؟درسته این هکر جدیدت نسبت به بقیه قوی تر بود ولی بازم نتونست جلوی نفوذ بچه های منو بگیره!اصلا...این هکرت کو؟
صالحی ها عین چی پدرام رو فروختن!البته حقش بود!سه سوته لوش دادن!پدرام یه گوشه بین افراد وایستاده بود و از ترس میلرزید!
ریما یه نگاه بهش انداخت و گفت:بیا جلو!
romangram.com | @romangram_com