#ریما_پارت_179
پدرام :نمیدونم...ولی حتما یه کاری کردین که عصبی شده!فقط بدونین اون دروغ نمیگه!
نمیدونم چرا برای اولین بار حس کردم تموم حرفای پدرام راسته...اون واقعا ترسیده بود...من ترس رو تو چشماش میخوندم!
بهرام:فرزام بیا..
فرزام پوزخند زد و روشو برگردوند.
بهرام همچین اولین قدم رو برنداشته صدای آژیر تو ساحل پیچید!صدای آژیر عین صدای زنگ خطر دوران جنگ بود..به همون اندازه ترسناک!
فرزام پوزخند زد و گفت:با زندگیت خداحافظی کن داداش کوچیکه....رئیس اومد!
صدای آژیر قطع شده بود و فقط صدای هلیکوپتر های بالا سرمون سکوت رو پر کرده بود!در عرض 5 دقیقه حدود 200 نفر سرباز چریکیه سیاه پوش با طناب های اضطراری خودشونو به زمین رسوندن و محاصرمون کردن!حالا دیگه رو سقف های اون خرابه ها افراد مسلح به انواع سلاح های جنگی بودن و همه و همه محاصرمون کرده بودن!
مانی:هه!حداقل آخر عمری حس مهم بودن بهم دست داد!
بعد یه عاله خاک و خول خوردن یه هلیکوپتر هم جلومون نشست.
درش باز شد و 6 تا پسر خوش هیکل و خوشکل پیاده شدن!تو چهره ی همشون خشونت و جدیت موج میزد.مخصوصا یکیشون خیلی قیافش خشن بود!آدم میترسید نگاش کنه!اون 6 تا پسر راه رو باز کردن...انگار رئیس اصلی داره میاد!در دوباره باز شد و پسر خفنه هم رفت دم در.بر خلاف تصورمون یه دختر ریزه میزه و خوشکل به کمک اون پسره پیاده شد.دختره خیلی خوشکل بود و هر نگاهی رو جذب میکرد.
مانی آروم گفت:دختره مال تو!من به همون پسری که همراهشه هم راضیم!
ریز خندیدیم که با نگاه چپ چپ دخترا ساکت شدیم.راست میگن دیگه...الان وقت خندیدنه؟!
دختر خوشکله دستشو دور بازوی همون پسره حلقه کرد و اومد سمت ما!جـــان؟چی شد؟
مانی با ذوق گفت:سانی...سانی...نگا کن!دست هر دوشون حلقست!زن و شوهرن!
یه نگاهی انداختم و با نیش باز تایید کردم!نمیدونم چرا تو همچین موقعیتی هی خندم میگرفت!
صالحی ها عین سگ ترسیده بودن و رنگشون پریده بود!دختره اخم غلیظی کرده بود که چهرشو فوق العاده خشن کرده بود و تمام لطافتشو ازش دور کرده بود.پسره که بدتر!جرات نداشتیم بهش نگاه کنیم!
romangram.com | @romangram_com