#ریما_پارت_178


بهرام:فر...فرزام راست میگی؟بدبخت شدیم!فرزام باید بریم...حتی اگه احتمال اومدن رئیس خیلی کم باشه...اون ما رو زنده نمیذاره!

فرزام:آره اگه رئیس بیاد و محموله رو ببینه به بدترین حالت ممکن میکشتمون!

آهـــا!پس بگو!بگو چرا گرخیدن!این محموله بدون اجازه ی رئیسشون داره قاچاق میشه!

فرزام:فعلا محموله...

پدرام:رئیس!

فرزام:مرض!چه مرگته؟

پدرام لرزون گفت:پ...پیام داده..

فرزام:کی؟

پدرام:کابوس تاریک!

فرزام با ترس گفت:چ..چی گفته؟

پدرام:گفته...رئیستون داره میاد...خوش بگذره!

فرزام و بهرام افتادن رو زمین!یعنی تا این حد از رئیسشون میترسن؟

بعد 5 دقیقه سکوت بهرام سریع از جاش بلند شد و گفت:فرزام..بیا بریم!ممکنه اون خواسته باشه بترسونمون...بیا بریم!

فرزام با تردید نگاش کرد.

پدرام سریع و با ترس گفت:نه نه!من خوب میشناسمش!اون دروغ نمیگه!اون...میخواد نابودمون کنه!

فرزام داد زد:آخه چــــــرا؟مگه ما چیکارش داریم؟

romangram.com | @romangram_com