#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_73
تارا با تکان سرش کلمه " بله " را ادا کرد. امیر لیوان را روی میز عسلی گذاشت و تارا را تنگتر به خود فشرد و گفت:
- گوش کن خانومم. مصطفی زن داره. اون باید حواسش به خانومش باشه خوشگلم. همیشه که نمیتونه کنار تو باشه. تو باید صبرت و بیشتر کنی باشه نفسم؟
تارا باز به تکان دادن سرش اکتفا کرد که امیر پیشانیاش را بوسید و گفت:
- فدای اون دل کوچولوت برم.
همان لحظه مصطفی با صدای بلند گفت:
- این خواهر کوچولوم چرا نمیآد پیشم بغلش کنم آروم شه؟
تارا خود را به امیر فشرد که امیر گفت:
- پاشو برو پیشش.
- حقشه بیشتر منت بکشه.
- تو که اینطوری نبودی!
- دلم و شکوند.
- ببخشش.
دوباره مصطفی با صدای بلند گفت:
- معذرت میخوام. غلط کردم خوب شد؟
و بعد از کمی مکث گفت:
- یه کم از بغل اون شوهرت پاشو بیا بغل داداشت.
امیر آهسته گفت:
- پاشو برو پیشش عزیزم.
اینبار مصطفی با صدای بلند گفت:
- تارا دلت میآد من با پای چلاغم از روی تخت بلند بشم؟
سارا آهسته گفت:
romangram.com | @romangram_com