#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_396
دو ساعت بعد.
وقتی که جشن تمام شد، همه جا خالی شده بود و فقط معین و مادرش، طالع و خواهرش شبنم، اردلان و سودا و آرشام و دلارام، مصطفی و سارا و سپاس، امیر و تارا و ترگل فقط بودند.
شهروز و معین داشتند از بقیه خداحافظی میکردند، وقتی شهروز به تارا رسید اظهار آشنایی و برای او دعای خوشبختی را آرزو کرد و با خانوادهاش رفت.
وقتی هم معین به تارا رسید خیلی مودبانه با او خداحافظی کرد و خواست برود که تارا با صدای ظریفش او را صدا زد.
- داداشی؟
معین ایستاد تارا دوباره صدا زد.
- داداش معین؟
معین برگشت و خوشحال سمتش رفت و گفت:
- یه بار دیگه بگو.
- داداش؟
- آخیش. جان داداش؟ میدونی از چه موقعی منتظدم بگی داداش؟
- ببخشید که اذیتت کردم و زحماتم افتاد تو دوش تو.
- وظیفه بود عزیزم.
سهند هم با ثنا و دخترش ستایش نظاره گر بود که با دیدن آنها گفت:
- تارا پس من چی؟
- تو هم خیلی اذیت شدی داداشی. حسودی نکن دیگه.
- من و حسودی؟ عمراً.
معین محکم بر گردن سهند زد و گفت:
- داری از حسودی میترکی.
- اول خواهر منه. خوب به حافظهات بسپر.
romangram.com | @romangram_com