#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_397
مصطفی خندید و گفت:
- تارا عزیزم؟ آخه این آدم بود راهش دادی تو خانواده؟ دیگه داداش اضافه نیاریها؟! خانوادهمون زیادی گسترده شد.
همگی خندیدند که معین گفت:
- هر کی بهت گفت جسد تو بپر وسط.
- گمشو.
- آدرس بده باهم گم شیم.
- حتماً.
و بعد هم رو به امیر گفت:
- اگه به غیرتت بر نمیخوره میخوام آبجیم و بغل کنم.
امیر لبخندی زد و گفت:
- مقدس!
- صد البته.
و بعد هم تارا را در آغوش کشید و گفت:
- دوستت دارم. تو هم ببخش که اذیتت کردم.
- خیلی وقته بخشیدم.
و بعد از او جدا شد و گفت:
- ما دیگه میریم.
- شام خونه ما باش.
- باشه حتما.
معین با خانوادهاش رفت و سهند و مصطفی و اردلان هم همراه امیر به خانه امیر رفتند.
الان دیگر همگی با هم شاد بودند.
romangram.com | @romangram_com