#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_393

- پشیمون شدم. به جاش فرشته رو می‌دم. تارا مال خودت.

معین نفسی از سر آسودگی کشید و خود را روی مبل سلطنتی ولو داد و شاهین آخرین پلکان را هم طی کرد و سمت اتاق فرشته حرکت کرد و در را باز کرد و تمام اتاق فرشته را بهم ریخت و به داد و فریادهای فرشته اهمیتی نداد. بالاخره از زیر تخت صندوقچه‌ای مشابه با صندوقچه خودش را که نفوذی‌ها داخل اتاق فرشته برای گمراهی شاهین گذاشته بودند را پیدا کرد و بدون باز کردن صندوقچه آن را داخل اتاقش برد و داخل کمد گذاشت و به اتاق فرشته رفت و از موهایش کشید و او را سمت زیر زمین هل داد و به گریه‌ها و التماس‌های او توجه نکرد و داد کشید.

- خفه شو. من فکر کردم تو آدمی. تو حیوونم نیستی. دختره هـ*ر*ز*ه

و او را به داخل زیر زمین انداخت و شلاق را برداشت و آن قدر او را شلاق زد تا اینکه فرشته بیهوش شد و بعد هم به نصرت دستور داد که او را هم پیش دختران دیگر ببرد. معین که حرکات او را در نظر داشت فوری از امارت بیرون رفت و داخل فروشگاه رفت و با خریدن بسته‌ای سیگار به اردلان و نیروی پلیس اطلاع داد که برای یافتن مکان دختران نصرت را تعقیب کنند. بعد هم پس از خرید سیگار به امارت رفت.

اردلان افراد خود را آماده باش داد و افراد با لباس شخصی نصرت را از فاصله دور تحت نظر گرفته و تعقیب کردند تا اینکه به یک کلبه خرابه رسیدند. آن جا مخفی گاه شماره 12 شاهین بود، آخرین مخفی گاه با کد 300.112.7131. ، که حالا توسط نیروی پلیس لو رفت. و فقط یک قدم مانده بود تا پیروزی نیروی پلیس و نجات دادن جان تارا و نابودی شاهین و تمامیِ افرادش و خاندان بزرگ خانی.

اردلان و مصطفی از بقیه خوشحال‌تر بودند. معین خبر را به سهند هم داد و سهند هم از ته دل خوشحال شد.

اردلان به امیر خبر داد و امیر از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. یک روز بیشتر نمانده بود تا همه چیز تمام شود. فقط یک روز!

همه خوشحال بودند. سارا، سودا، ثنا، امیر، مصطفی، سهند، معین، طالع، عزیزی، ایزدی، سعادت، سرهنگ قنبری، همه و همه.

ــــــــــــــــــــ

سودا غذایش را درست کرده بود و همگی دور میز جمع بودند و داشتند غذا می‌خوردند. اردلان، امیر، سودا، ترگل، دلارام، آرشام.

اشتهای امیر دو برابر شده بود، آن هم از خوشحالیِ زیاد، می‌خورد آن هم زیاد.

می‌خواست به خود برسد و مثل همیشه جذاب و پر جذبه و قوی به نظر برسد تا تارا او را ضعیف نبیند. آخر تارایش نمی‌توانست مرد قوی و مغرور روزگارش را شکسته ببیند.

ترگل و دلارام و آرشام پس از خوردن شام رفتند خوابیدند. اردلان و امیر و سودا هم پس از خوردن شیر قهوه رفتند و خوابیدند.

و باز هم خورشید روز دیگری پر از حس و حالی خوب و شلوغ و خطرناک و پر از هیجان را با طلوعش به مردم جهان نشان داد.



نیروی پلیس برای پیروزی و پیشرفت هر چه بیشتر کار، نیروهای‌شان را به سه قسمت به طور مساوی، با همکاری از مامورین تبریز و کرج تقسیم کرده بودند.

نیروی اول، به سرپرستی سرگرد تمام، اردلان منش در کلبه خرابه مخفی گاه شماره 12 شاهین با کد امنیتی 300.112.7131 ، مصلح شده و همه جا را قبل از ساعت هفت صبح محاصره و احاطه کردند.



نیروی دوم، به سرپرستی سرگرد اول، مصطفی شهبازی در قصر بزرگ شاهین خانی، با همکاری سروان تمامِ کار کشته معین کُلهَر، کل خانه به محاصره پلیس در آمد.

وظیفه سهند، سروان سوم صادق صداقتی و سروان دوم حبیب نمازی دور کردن و محافظت کردن از جان تارا بود.



romangram.com | @romangram_com