#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_392
سهند هم با این که میدانست چه شده! زیر پوستی پوزخندی زد و راه اتاقش را در پیش گرفت و رفت. شاهین هم با اعصابی داغان کل امارت را قدم میزد. وقتی معین آمد، او هم چهرهاش را متعجب نشان داد و سعی در آرام کردن شاهین کرد و گفت:
- آروم باش شاهین. بگرد ببین به غیر از تو دیگه کی کلید اتاقت و داره.
- هیچ کس نداره هیچ کس.
- مگه می شه؟ نگهبانهای شخصیت ندارن؟
- نه.
- یه ذره مخ آکبندت و به کار بنداز.
شاهین کمی فکر کرد و گفت:
- ف... فرشته! فقط فرشته داره.
بالاخره معین موفق شد تقصیرها را گردن فرشته بی اندازد، از ته دل خوشحال و نزدیک بود لبخند بزند که جلوی خودش را گرفت و برای آن که شاهین شک نکند گفت:
- از کجا میدونی تقصیر اونه؟
- چون جز فرشته کسی کلید اتاق و نداره.
- مطمئنی کار خودشه؟ شاهین بنده خدا رو بی خودی گناهکار نکنی.
و بعد در دل خود برای کلمه " بنده خدا " پوزخند زد که شاهین گفت:
- من دیگه مطمئنم کار خودشه. دختره موزمار.
- شاهین؟
- معین بی خودی ازش طرفداری نکن. من باید حسابش و برسم. اصلا چرا بکشمش! به جای این دختره فرشته رو میفرستم پیش شیخهای عرب. اینجوری دل من خنک میشه.
معین بهت زده به جمله شاهین فکر کرد، اما شاهین توجهای نکرد و مستقیم از پلکان به طبقه دوم رفت. و قبل این که پلکان آخر را طی کند معین گفت:
- تو میخوای دخترا رو بفروشی؟
- آره.
- این دختره رو هم میخوای بدی؟ شاهین تو قول دادی مال خودم باشه.
romangram.com | @romangram_com