#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_391
- حالا میشه بگی ترمیمی یعنی چی؟
سهند با اخم گفت:
- نه. ندونی برات بهتره. حالا بیا بغلم آرومم کن.
تارا به آغوش سهند رفت و دستان کوچک و ظریفش را دور کمر سهند حلقه کرد و سهند هم او را محکم به خود فشرد.
- آخ. داداش کمرم و فشار نده.
- هیچی نگو.
محکمتر فشرد.
- داداشی؟
- هیشش. بذار آروم بشم. اعصابم داغونه.
و بعد هم آرام در گوشش زمزمه کرد.
- نمیذارم برات هیچ اتفاقی بیوفته قول میدم.
و او را محکم و تنگ فشرد که تارا ضعیف نالید:
- داداشی؟ بدنم درد میکنه.
سهند کمرش را نوازش داد و او را فاصله داد و سرش را بوسید و بعد او را از خود جدا کرد و او را روی تخت خواباند و گفت:
- بخواب عزیزم.
- خوابم نمیآد. پیشم میمونی؟
- نه عزیزم. شک میکنن. من دیگه میرم بعد بهت سر میزنم.
- باشه.
سهند بلند شد و از اتاق تارا خارج شد که هم زمان صدای داد شاهین خانی کل فضای خانه را لرزاند. تازه از نبود صندوقچه مطلع شده بود و اعصابش داغان شده بود. سهند خود را متعجب نشان داد و گفت:
- شاهین؟ چی شده؟
- برو به جهنم.
romangram.com | @romangram_com