#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_390
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غروب بود و مأموریت اردلان تمام شده بود. آنها مؤفق شده بودند نیمی بیشتر از مخفیگاههای شاهین را پلمب کنند و همچنین افرادش را دستگیر کردند. و هر چه را پیدا کرده بودند. را ثبت و ضبط کردند.
و بعد هم وقتی که شاهین برای سرکشی به بیرون از مخفی گاه رفته بودند. مامورین مخفی خیلی ماهرانه صندوقچه اسرار را بیرون بردند و به دست مصطفی رساندند. مصطفی هم بدون آن که آن را باز کند با بنزین و کبریت آن صندوقچه را به آتش کشید. حالا دیگر هیچ روح و شبحی وجود نداشت تا تارا را مورد اذیت و آزار قرار دهد.
طالع از یک طرف به شاهین و افرادش اطلاعات نادرست میداد و از آنها اطلاعات دقیق و درست میگرفت و به اردلان و مصطفی میداد.
معین هم داشت موفق میشد تا جایی که سیزده دختران را پنهان کردهاند را پیدا کنند.
سهند به مجروحین میرسید و درمانشان میکرد و به تارا در روز دو لیوان شیر و در شب هم دو لیوان شیر برای خوردن میداد و تارا با تلخی شیر را هضم میکرد.
تارا در حال شیر خوردن بود و وقتی تمامش کرد سهند صورت درهم و اخموی او را بوسید و گفت:
- اخم نکن. برا نی نیِ تو شکمت خوبه.
تارا شرمگین سر به زیر برد و گفت:
- اوهوم.
- من دیگه برم.
- داداشی؟
- جانم؟
- ترمیمی یعنی چی؟
- از کجا شنیدی؟
- از زبون فرشته.
سهند با اخم گفت:
- چی شنیدی؟ اصلا کِی و چه جوری شنیدی؟
- دیروز عصر داشتن صحبت می کردن پشت ستون یواشکی فالگوش ایستاده بودم داشت به شاهین میگفت اگه مجبور بشه میده دکتر منو مثه دخترهای ترمیمی درست کنن.
سهند که به خوبی منظور این حرف را درک میکرد اعصابش به هم ریخت، بر غیرتش بر خورد که تارا گفت:
romangram.com | @romangram_com